راز سخن

رباعی شمارۀ 39

انگار زدی به سینه‌ی من مشتی

انگار زدی به سینه‌ی من مشتی
راه‌ام بردی از در ِ تنگ ِ پشتی
لعنت به خودم که کرم قلاب شدم
لعنت به تو که ترانه‌ام را کشتی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.