شمارهٔ ۳۰۵
ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم
ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیم
با خیال نرگست در عین بیماری خوشیم
سالها بودیم رقصان در هوایت ذرّهوار
واین زمان افتاده چون گردی به روی مفرشیم
گه نشسته در عرق گه در تبیم از اشک و سوز
مختصر یعنی که در عشقت به آب و آتشیم
گفتهای زلفم مکش ورنه بلا خواهی کشید
هر بلایی کز سر زلف تو آید میکشیم
تا پی قید خیالی گرد گرد عارضت
زلف چون زنجیر تو لیلیست ما مجنونوَشیم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.