شمارهٔ ۱۹۰
سروِ قدّت طرف باغ چو پا میماند
سروِ قدّت طرف باغ چو پا میماند
شمشاد ز حیرت به هوا میماند
با سر زلف تو مرغی که در آویخت چو من
هیچ شک نیست که در دام بلا میماند
آب چشم است که بر خاک رهت خواهد ماند
یادگاری که پس از مرگ ز ما میماند
زاهد از کبر پلنگ و به حیل روباه است
بنگریدش که در این ره به چهها میماند
کردمی صبر به درد تو ولیکن غم عشق
هرکجا ماند قدم صبر که را میماند
ای خیالی چو دم از عشق زدی رسوا شو
گر تو رسوا نشوی عشق تو را میماند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.