راز سخن

شمارهٔ ۱۶۰

چون نه شادیّ و نه محنت به کسی می‌ماند

چون نه شادیّ و نه محنت به کسی می‌ماند
به غمش هم‌نفسم تا نفسی می‌ماند
هوس خاتم دولت مکن ای دل کآن نیز
می‌رود زود ز دست و هوسی می‌ماند
با وجود لبش از قند حلاوت مطلب
چه بود لذت آن کز مگسی می‌ماند
دل من شیفتهٔ سلسله مویی عجب است
که نه کس با وی و نه او به کسی می‌ماند
خوش از آن است خیالی به جهان بعد حیات
کاین متاعی ست که با دوست بسی می‌ماند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.