شمارهٔ ۱۵۲
ترک چشمت بیسپاه حُسن خنجر میزند
ترک چشمت بیسپاه حُسن خنجر میزند
تا هنوز از جانب رویت چه سر بر میزند
دل که محبوس است بیروی تو در زندان غم
میگشاید چون خیال عارضت در میزند
ساغر می میزند بر شیشهٔ تزویر سنگ
آفرین بر دست استادی که ساغر میزند
گر سبوی باده از شرم گنه با درد نیست
از چه هرجا مینشیند دست بر سر میزند
گوهر اشک خیالی گهگه از عین نیاز
گر زند آبی به روی زرد ما زر میزند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.