شمارهٔ ۲۵۰
ای چراغ دیده ی جان روی تو
ای چراغ دیده ی جان روی تو
حلقه ی سودای دل گیسوی تو
صد شکن بر زنگبار انداخته
سنبل زنگی وش هندوی تو
مهره با هاروت بابل باخته
نرگس افسونگر جادوی تو
شیر گیران پلنگ پیلتن
صید روبه بازی آهوی تو
طره ات نعلم بر آتش تافتست
زان شدم شوریده دور از روی تو
شادی آن هندوی میمون که او
می تواند گشت همزانوی تو
از پریشان حالی و آشفتگی
درگمانم این منم یا موی تو
هر که را با می پرستان سرخوشست
خوش بود پیوسته چون ابروی تو
از سرشکم پای در گل می رود
ورنه بیرون رفتمی از کوی تو
آنک دل در بند یکتائیت بست
کی گشادی یابد از پهلوی تو
ز ابرویش خواجو به یک پی گوشه گیر
کان کمان بیشست از بازوی تو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.