شمارهٔ ۹۶
ناله ئی کان ز دل چنگ برون می آید
ناله ئی کان ز دل چنگ برون می آید
گر بدانی ز دل سنگ برون می آید
صورت عشق چه نقشیست که از پرده ی غیب
هر زمانی بدگرینگ برون می آید
از نم دیده و خون جگر فرهادست
هر گل و لاله که از سنگ برون می آید
می چون زنگ بده کاینه ی خاطر ما
باده می بیند و از زنگ برون می آید
دلم از پرده برون می رود از غایت شوق
هر نفس کان صنم شنگ برون می آید
هر که در میکده از پیر مغان خرقه گرفت
شاید ار چون قدح از رنگ برون می آید
می شود ساکن خاک در میخانه ی عشق
هر که از خانه فرهنگ برون می آید
جام می گشت مگر دیده ی خواجو که ازو
دمبدم باده ی چون زنگ برون می آید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.