شمارهٔ ۸
چو در نظر نبود روی دوستان ما را
چو در نظر نبود روی دوستان ما را
بهیچ روی نبود میل بوستان ما را
رقیب گو مفشان آستین که تا در مرگ
بآستین نکند دور از آستان ما را
بجان دوست که هم در نفس برافشانیم
اگر چنانک کند امتحان بجان ما را
چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوی
که دور کرد بدستان ز دوستان ما را
به بیوفائی دور زمان یقین بودیم
ولی نبود فراق تو در گمان ما را
چو شد مواصلت و قرب معنوی حاصل
چه غم ز مدت هجران بیکران ما را
گهی که تیغ اجل بگسلد علاقه ی روح
بود تعلق دل با تو همچنان ما را
اگر چنانک ز ما سیل خون بخواهی راند
روا بود بجدائی ز در مران ما را
وگر حکایت دل با تو شرح باید داد
گمان مبر که بود حاجت زبان ما را
شدیم همچو میانت نحیف و نتوان گفت
که نیست با کمرت هیچ در میان ما را
گهی کز آن لب شیرین سخن کند خواجو
ز نوش ناب لبالب شود دهان ما را
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.