شمارهٔ ۲۶۱
ای صبا با بلبلِ خوشگویْ گوی
ای صبا با بلبلِ خوشگویْ گوی
مینماید لالهٔ خودرویْ روی
صبحدم در باغ اگر دستت دهد
خوش بر آ چون سرو و طرفِ جویْ جوی
هر زمان کز دوستان یاد آوَرَم
خون روان گردد ز چشمم جویجوی
ای تن از جان بر دلِ چون نال نال
وی دل از غم بر تنِ چون مویْ موی
دستِ آن شمشادِ ساغرگیر گیر
سویِ آن سروِ صنوبرپویْ پوی
حلقههای زلفش از گل برفِکن
دستههای سُنبلِ خوشبویْ بوی
میخورَد از جامِ لعلش باده خون
میبرد زَ افعیِّ زلفش مویموی
حالِ چوگان چون نمیدانی که چیست
ای نصیحتگو به تَرکِ گوی گوی
چون به وصلت نیست خواجو دسترس
باز کن زان دلبر بدخویْ خوی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.