راز سخن

شمارهٔ ۲۲۴

ای بوستان عارض تو گلستان جان

ای بوستان عارض تو گلستان جان
چشم تو عین مستی و جسم تو جان جان
زلف تو دستگیر دل و پای بند عقل
لعل تو جانفزای تن و دلستان جان
مهر رخ تو مشتری آسمان حسن
یاد لب تو بدرقه ی کاروان جان
بر سر نیامدست سیاهی بپر دلی
چون آن دو زلف قلب شکن در جهان جان
ز آندم که رفت نام لبت بر زبان من
طعم شکر نمی رودم از دهان جان
گوید خیال آن لب جانبخش دلفریب
هر لحظه با دلم سخنی از زبان جان
آن زلف همچو دال ببین بر کنار دل
و آن قد چون الف بنگر در میان جان
خواجو مباش خالی از آن می که خرّمست
از رنگ و بوی او چمن و بوستان جان
زان لعل آتشین قدحی نوش کن که هست
نار دل شکسته و آب روان جان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.