راز سخن

شمارهٔ ۱۹۶

باز هشیار برون رفته و مست آمده ایم

باز هشیار برون رفته و مست آمده ایم
وز می لعل لبت باده پرست آمده ایم
تا ابد باز نیائیم از پی آنک
مست جام لبت از عهد الست آمده ایم
از درت بر نتوان خاست از آنروی که ما
بر سر کوی تو از بهر نشست آمده ایم
با غم عشق تو تا پنجه در انداخته ایم
چون سر زلف سیاهت بشکست آمده ایم
سر مادار که سر در قدمت باخته ایم
دست ما گیر که در پای تو پست آمده ایم
بر سر کوی تو زینگونه که از دست شدی
ظاهر آنستکه آسانت بدست آورده ایم
عیب سرمستی خواجو نتوان کرد چو ما
باز هشیار برون رفته و مست آمده ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.