راز سخن

شمارهٔ ۱۹۰

ما جرعه چشانیم ولی خضرو شانیم

ما جرعه چشانیم ولی خضرو شانیم
ما راه نشینیم ولی شاه نشانیم
ما صید حریم حرم کعبه قدسیم
ما راهبر بادیه ی عالم جانیم
ما بلبل خوش نغمه ی باغ ملکوتیم
ما سرو خرامنده ی بستان روانیم
فرّاش عبادتکده ی راهب دیریم
سقّای سر کوی خرابات مغانیم
گه ره بمقیمان سماوات نمائیم
گاه از سر مستی ره کاشانه ندانیم
از نام چه پرسید که بی نام و نشانیم
وز کام چه گوئید که بی کام و زبانیم
هر شخص که دانید که اوئیم نه اوئیم
هر چیز که گوئید که آنیم نه آنیم
آن مرغ که بر کنگره عرض نشیند
مائیم که طاوس گلستان جنانیم
هر چند که تاج سر سلطان سپهریم
خاک کف نعلین گدایان جهانیم
داود صفت کوه بصد نغمه بنالد
هرگه که زبور غم سودای تو خوانیم
خواجو چو کند شرح غم عشق تو املا
از چشم گهربار قلم خون بچکانیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.