راز سخن

شمارهٔ ۷۱

ای بر عذار مهوشت آن زلف پر شکست

ای بر عذار مهوشت آن زلف پر شکست
چون زنگئی گرفته بشب مشعلی بدست
وی طاق آسمانی محراب ابرویت
پیوسته گشته خوابگه جاودان مست
همچون بلال بر لب کوثر نشسته است
خال لب تو گرچه سیاهیست بت پرست
بنشستی و فغان ز دل ریش من بخاست
قامت بلند و دسته ی ریحان تازه پست
مشنو که از تو هست گزیرم چرا که نیست
یا نیست از تو محنت و رنجم چرا که هست
سروی براستی چو تو از بوستان نخاست
برخاستی و نیش غمم در جگر نشست
صد دل شکار آهوی صیاد شیر گیر
صد جان اسیر عنبر عنبرفشان مست
مخمور سر ز خاک برآرد بروز حشر
مستی که گشت بیخبر از باده ی الست
نگشاد چشم دولت خواجو بهیچ روی
تا دل بر آن کمند گره در گره نبست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.