شمارهٔ ۴۹
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت
رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت
تا دور شدی از برم ای طرفه ی بغداد
شد دامن من دجله ی بغداد ز دستت
از دست تو فردا بروم داد بخواهم
تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت
بی شکّر شیرین تو بر درگه خسرو
بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت
گر زانک بپای علمم راه نباشد
از دور من و خاک ره و داد ز دستت
از خاک سر کوی تو چون دور فتادیم
دادیم دل سوخته بر باد ز دستت
زینسان که بغم خوردن خواجو شده ئی شاد
شک نیست که هرگز نشود شاد ز دستت
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.