راز سخن

شمارهٔ ۱

بی طلب در نظر ‌نیاید یار

بی طلب در نظر ‌نیاید یار
بی طرب برگ گل نماید خار
هست مقصود ما ازین گفتار
طلب ای عاشقان خوش رفتار
طرب ای نیکوان شیرین کار
بینوائیم و از نوا فارغ
دردمندیم و از دوا فارغ
تا به کی خسته و ز شفا فارغ
در جهان شاهدی و ما فارغ
در قدح جرعه ئی و ما هشیار
یار ما دوست روی دشمن خوست
سرو ما گلعذار سوسن بوست
چون مراد دل از جهان همه اوست
زین سپس دست ما و دامن دوست
بعد ازین گوش ما و حلقه ی یار
ما که در کیش یار قربانیم
بری از جسم و فارغ از جانیم
چون درین خاکدان به زندانیم
خیز تا ز آب دیده بنشانم
گرد این خاک توده ی غدّار
یکنفس گر خلاف نفس کنیم
چون ملک شور در فلک فکنیم
از عدم دم زنیم و دم نزنیم
ترکتازی کنیم و بر شکنیم
نفس زنگی مزاج را بازار
بلبلان مطربان بستانند
مطربان بلبلان مستانند
بمی آنها که می پرستانند
گر ترا از تو پاک بستانند
دولت آن دولتست و کار آن کار
خیز خواجو بعزم عالم جان
رخش همّت برون جهان ز جهان
چون نهادی قدم درین میدان
پای بر جای باش و سر گردان
چون سکون و تحرّک پرگار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.