شمارهٔ ۳۳۰
ای دلم ز زلف سیهت زنّاری
ای دلم ز زلف سیهت زنّاری
نافه ی مشک تتار از سر زلفت تاری
خط مشکین تو از غالیه بر صفحه ی ماه
گرد آن نقطه ی موهوم کشد پرگاری
بر گل عارضت آن خال سیاه افتادست
همچو زنگی بچه ئی بر طرف گلزاری
گر کسی برخورد از لعل لبت اولی من
ور دل از دست رود در سر زلفت باری
کار زلف سیهت گر بدلم دربندست
سهل باشد اگرش زین بگشاید کاری
دلم آن طرّه هندو بسیه کاری برد
چون فتادم من بیدل بچنان طرّاری
نرگس مست تو گر باده چنین پیماید
نیست ممکن که ز مجلس برود هشیاری
گرهی از شکن زلف چلیپا بگشای
تا بهر موی ببندم پس ازین زنّاری
ظاهر آنست که ضایع گذرد عمر عزیز
مگر آن دم که بر آری نفسی با یاری
میل خاطر بگلستان نکشد خواجو را
اگرش دست دهد طلعت گلرخساری
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.