راز سخن

شمارهٔ ۳۰۰

ای چشم می پرستت آشوب چشم بندان

ای چشم می پرستت آشوب چشم بندان
وی زلف پر شکستت زنجیر پای بندان
مهپوش شب نمایت شام سحرنشینان
یاقوت جان فزایت کام نیازمندان
رویت بدل فروزی خورشید بت پرستان
زلفت بدستگیری اومید مستمندان
از شام روز پوشت سرگشته تیره روزان
وز نقش دلفریبت آشفته نقش بندان
آهوی نیمه مستت صیاد شیرگیران
هندوی بت پرستت زنّار هوشمندان
کفرت ز راه تحقیق ایمان پاک دینان
دردت ز روی تعیین درمان دردمندان
خواجو جفای دشمن تا کی کند تحمل
مپسند بروی آخر غوغای ناپسندان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.