راز سخن

شمارهٔ ۲۱۰

ای خوشا وصل یار و فصل یار

ای خوشا وصل یار و فصل یار
نغمه ی بلبل و گل و گلزار
شب و شمع و شراب و ناله ی چنگ
لب ساقی و جام نوشگوار
کاشکی گل نقاب بگشودی
تا بکندی ز غصّه دیده ی خار
گر بر آرم فغان بصد دستان
گل صد برگ را چه غم ز هزار
غم نبودی زغم اگر ما را
شادی روی او شدی غمخوار
گرچه دینار نیک بختانراست
بنده ی شادیند صد دینار
در میان اوفتاده ام چو کمر
تا کی افتم از این میان بکنار
در خمارم چو چشمت ای ساقی
خیز و دفع خمار من ز خم آر
ترک نقش و نگار کن که شوی
محرم سرّ صنع نقش و نگار
گو برد سر که جان خواجو را
سر یارست و جسم را سردار
بگذر از دار و قصّه ی منصور
لیس فی الدار غیرکم دیار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.