راز سخن

شمارهٔ ۱۸۶

گل نهالی ببوستان آورد

گل نهالی ببوستان آورد
مرغ را باز در فغان آورد
سخنی بلبل از لبش می گفت
غنچه را آب در دهان آورد
نکهت نفحه ی شمامه ی صبح
مژده ی گل ببوستان آورد
دوستان را نسیم باد صبا
بوی انفاس دوستان آورد
نفس باد صبحدم چو مسیح
با تن خاک مرده جان آورد
هم عفا الله صبا که عاشق را
خبر یار مهربان آورد
درد خواجو بصبر به نشود
زانک با خویش از آن جهان آورد
لیک نومید نیست کاب حیات
از سیاهی برون توان آورد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.