شمارهٔ ۱۵۷
مرا وقتی نگاری خرگهی بود
مرا وقتی نگاری خرگهی بود
که قدّش غیرت سرو سهی بود
نه از باغش مرا برگ جدایی
نه از سیبش مرا روی بهی بود
بشب روشن شدی راهم زرویش
ز مویش گرچه بیم گمرهی بود
ز چشم آهوانش خواب خرگوش
نه از مستی ز عین روبهی بود
سخن کوته کنم دور از جمالش
مراد از عمر خویشم کوتهی بود
رخم پر ناردان می شد ز خوناب
که از نارش دمی دستم تهی بود
ز مردان رهش خواجو در این راه
کسی کو جان بداد آنکس رهی بود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.