راز سخن

شمارهٔ ۹۹

زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست

زلف لیلی صفتت دام دل مجنونست
عقل بر دانه ی خال سیهت مفتونست
تا خیال لب و دندان تو در چشم منست
مردم چشم من از لعل و گهر قارونست
پیش لؤلؤی سرشکم ز حیا آب شود
درّ ناسفته که در جوف صدف مکنونست
عاقل آنست که منکر نشود مجنون را
کانک نظّاره ی لیلی نکند مجنونست
خون شد از رشک خطت نافه ی آهوی ختا
گرچه در اصل طبیعت چو ببینی خونست
عقل را که جمالت متصوّر نشود
زانک حسن تو زادراک خرد بیرونست
می پرستان اگر از جام صبوحی مستند
مستی ما همه زان چشم خوش میگونست
تا جدا مانده ام از روی تو هرگز گفتی
کان جگر خسته ی دل سوخته حالش چونست
رحمتی کن که ز شور شکرت خواجو را
سینه آتشکده و دیده ز غم جیحونست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.