شمارهٔ ۲۵ - ایضاً
دمی بصحبت پیری رسیده بودم دوش
دمی بصحبت پیری رسیده بودم دوش
که بود منشی دیوان چرخ را استاد
ز حال بنده بپرسید و گفت نشنیدم
قصیده ئی که بتجدیدت اتفاق افتاد
دعاش کردم و گفتم که گفته ام دو سه بیت
بمدح خواجه ی آفاق صدر دولت و داد
گشاد رشته ی لؤلؤی نظم آن ابیات
ولی هنوز سر درج مکرمت نگشاد
سیاه گشت مرا دیده چون مداد و هنوز
بهیچوجه بهای مداد نفرستاد
چو این حدیث بگفتم بچشم کین در من
نگاه کرد و بخندید و گفت شرمت باد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.