شمارهٔ ۷۰
الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست تواست من چه خواهم
الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست تواست من چه خواهم
گر درد دهد بما و گر راحت دوست
از دوست هر آنچیز که آید نیکوست
ما را نبود نظر بخوبی و بدی
مقصود رضای او و خشنودی اوست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.