راز سخن

سخنان پیر طریقت

بخش ۵۴

پیر طریقت گوید: در بادیه می شدم درویشی را دیدم که از گرسنگی و تشنگی چون خیالی کشته و سر تا پای او خونابه گرفته به تعجب در وی نگریستم و خدای را یاد میکردم ناگهان چشم باز کرد و گفت این کیست که امروز در خلوت ما رحمت آورد؟ در این حال ناگهان از سر وجد خویش برخاست و خود را بر زمین میزد و مشاهده ای که در پیش داشت جان نثار همی کرد و می گفت

من پای ز جان برون نهادم زمیانجان داند با تو و تو دانی با جان
در کوی تو گر کشته شوم باکی نیستکودا من عشقی که بر او چاکی نیست
یک عاشق آزاده نه بینی بجهانکز باد بلا بر سر او خاکی نیست؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.