راز سخن

ای پریشانی ...

مردی که آمد از فَلق ِ سرخ

مردی که آمد از فَلق ِ سرخ
در این دم آرام خواب رفته ،
پریشان شد
ویران .
و باد پراکند
بوی تنش را
میان خزر ،
ای سبز گونه ردای شمالی ام
جنگل !
اینک کدام باد
بوی تنش را
می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت
که شهر به گونه ی ما
در خون سرخ نشسته است .... ؟
آه ای دو چشم فروزان !
در رود مهربان کلامت
جاری ست هزاران هزار پرنده ،
بی تو کبوتریَم بی پر ِ پرواز ...

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.