راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۴۹

دل به سودای بتان دربسته‌ام

دل به سودای بتان دربسته‌ام
بت‌پرستی را میان دربسته‌ام
دل بتان را دادم و شادم بدانک
سگ به شاخ گلستان دربسته‌ام
پختهٔ غم‌های عشقم لاجرم
دم ز خامان جهان دربسته‌ام
گوش بنهادم به آواز صبوح
وز دم سبوح‌خوان دربسته‌ام
باز تسبیح آشکار افکنده‌ام
باز زنار از نهان دربسته‌ام
گردن امید خود را ناقه‌وار
بس جرس‌ها کز گمان دربسته‌ام
لاشهٔ عمر از هوس خوش می‌رود
مهرهٔ رنگینش از آن دربسته‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.