شمارهٔ ۴۱ - وصف دل
بُتِ سَمَنبَرِ سیمینعَذارِ سنگیندل
بُتِ سَمَنبَرِ سیمینعَذارِ سنگیندل
چگونه صبر کند در غمِ تو چندین دل
ز عشقِ حُقِهٔ لَعلِ تو میدهد جان، جان
به کُفرِ طرهٔ زلف تو میدهد دین، دل
دلِ تو بر منِ بیدین و دل نمیبخشد
بگو که تا چه کنم در زمانه با این دل؟
به خونِ خویش چو فرهاد میکند بازی
ز عشقِ آن لبِ شکّرفِشان شیرین، دل
در آرزوی خیالِ تو ساخت چندین جان
در انتظارِ جمالِ تو سوخت مسکین دل
از آن زمان که نظر کرد و عارِضِ تو بدید
نمیکند نظری سوی ماه و پروین، دل
ز عشقِ روی تو چون حیدرِ پریشانحال
به خونِ خویش کند روی خویش رنگین دل
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.