راز سخن

شمارهٔ ۱۴۰۲

بر سر راهِ توام روز و شب آخر کویی

بر سر راهِ توام روز و شب آخر کویی
پیش تر زآن که رسد جان به لب آخر کویی
خود نگویی که مرا همْ‌نفسی بود برفت
هم‌ْدمت را نفسی واطلب آخر کویی
دوستان را نپسندند به دشمن‌کامی
خود ز من باز مکن بی سبب آخر کویی
چنگ برگیر و بیا کز اثر زاری من
زهره در سوک نشست از طرب آخر کویی
ظن نبردم که شکیبت بود از من چندین
همه دم بوده ای ای بُل‌عجب آخر کویی
یا وفا یا ملکی پیشِ نزاری بفرست
ورنه برخیز و بیا بر عقب آخر کویی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.