راز سخن

شمارهٔ ۱۳۵۹

هرگز نکنی به ما نگاهی

هرگز نکنی به ما نگاهی
دادی ندهی به دادخواهی
تو برده به هر کرشمه جانی
ما سوخته عالمی به آهی
جز علّتِ دوستی ندارم
در گردنِ من چنین گناهی
الّا غمِ تو دگر مرادی
الّا درِ تو دگر پناهی
خورشیدِ رخِ ترا چه گونه
تشبیه کند کسی به ماهی
خورشید خجل شود اگر تو
دزدیده در او کنی نگاهی
دستِ تو و گردنِ نزاری
حیف است به هر سری کلاهی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.