شمارهٔ ۱۳۵۲
ای در لبت خلاصه ی اعجازِ عیسوی
ای در لبت خلاصه ی اعجازِ عیسوی
حیران ز نقشِ رویِ تو تمثالِ مانوی
بی مثلت آفرید خدا کز نوادرست
با صورتِ نکو حرکت هایِ معنوی
از خانقه کشد به خرابات رختِ انس
گر بگذرد خیالِ تو بر چشمِ منزوی
صورت پرست را به سرِ غمزه گو بیا
تا رشکِ آفتاب ببینی و بگروی
ماهی به روی و سرو به بالا و طرفه آنک
دل می بری ز مردم و آزاد می روی
گه دست در خضابی و گه روی در نگار
در خونِ دوستان به همه رنگ می شوی
زور و زرم نماند چه تدبیر بعد ازین
گر زاریِ نزاری بی چاره نشنوی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.