راز سخن

شمارهٔ ۱۲۹۸

دگر باره کردم اعادت به می

دگر باره کردم اعادت به می
اِلی اصلِه یَرجع کلُّ شَی
به تحصیلِ لیلیِ من بی قرار
چو مجنون در افتاده از حی به حی
بر امّید کرّوبیِ هم نفس
بساطِ زمین کرده ام جمله طی
کنون یافتم آن چه مطلوب بود
شدم فارغ از وعده ی کو و کی
به رسمِ رنودم به کف بر کؤوس
چه کارم به آیینِ کاووس و کی
زمانه ندانم که دردِ مرا
دوا تا به کی کرد خواهد به کی
به راحی مداوا کنم روح را
که عکسش بریزد ز خورشید خوی
همه ساله بر خم بگردم چنان
که پیرامنِ قُطب گردد جدَی
من و سر نهادن بر آن آستان
که خم خانه مشتق شد از نامِ وی
نزاری ز اندوهِ مَی شد نزار
بهل تا بنالد به زاری چو نی
خداوندِ فطرت ز مبدایِ کون
سخن را بدو داد و او را به مَی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.