راز سخن

شمارهٔ ۱۲۸۴

می حرام است خاصه بر عامی

می حرام است خاصه بر عامی
مرد جامی چو جم شود نامی
احمد از جام یافت ملک ابد
چه عجب گر نبود هم جامی
جهد کن تا مگرتو هم بچشی
جرعه ی جام احمد جامی
باده در کام جان رندان ریز
زاهدان را بده به ناکامی
هم چو دریا،چه شوری از بادی
کشتیی نوش تا بیارامی
تا بر آرد ز مشرق جانت
نور صبح آبگینه ی شامی
تا نبیند سرادق دنیا
نشود مرد خاصه خیامی
پای بر فرق آفرینش نه
تا خوشی بر صراط بخرامی
آتشی زن نزاریا و بسوز
آخر ای پخته تا به کی خامی
لاف وحدت زنی و مشرک وار
زیر کش در گرفته اصنامی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.