شمارهٔ ۱۲۶۵
برخیز نگارا و برافروز چراغی
برخیز نگارا و برافروز چراغی
بر سوز بخوری ز پی ضعف دماغی
بفرست به خم خانه و جامی دو طلب کن
گر بایدت از روح امین ساخت اُلاغی
دانی که چه گفتم به اشارت سبک و چست
باشد مگرت این قدر ادراک بلاغی
بشتاب و مهم دان و مکن هیچ تغافل
زنهار که این حد نکنی حمل به لاغی
پس بزم بیارای و طلب کن حُرَفا را
مِن بعد که حاصل شد ازین کار فراغی
یک رنگ شو ای یار و خجالت مبر ای دوست
طاووس محال است که سازی ز کلاغی
ار صاف شوی تو به سفیدی کبوتر
هرگز نتوان برد برون گونه زاغی
می خور ثمر پند نزاری به غنیمت
چون کرد حوالت به تو آراسته باغی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.