راز سخن

شمارهٔ ۱۱۴۷

کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتی

کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتی
کز وجود ناقص ما ذره ای نگذاشتی
من بر آنم کز وجودِ من برون آرد مرا
در سر ِ هر کس به حد ِ او بود پنداشتی
سلطنت هم گر بدین طبل و علم بودی به حشر
دشت بان داهولِ خود آن روز هم بفراشتی
مطبخ محمود با چندان شکوه سلطنت
هم به سعی دشت بان می‌یافت شام و چاشتی
وای ازین دیوان ِ مردم چهره یعنی نفس ما
آدم ار دانسته بودی تخمِ بد کی کاشتی
گر بدانستی که با خاک خواهد رفت خاک
چشمه ی حیوان به دست ِ خود نمی انباشتی
رستمی بودی مظفر گشته بر اکوان
گر نزاری روی از اکوانِ خود برداشتی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.