شمارهٔ ۱۱۲۳
در دل نشستهای اگر از دیده رفتهای
در دل نشستهای اگر از دیده رفتهای
نینی ز دیده نیز نگویم نهفتهای
ما بیتو نیستیم و توی ما پس از چه روی
گوییم گاه حاضر و گاهی برفتهای
چون برقِ سوزناک که در خشک و تر گرفت
از تاب مهر جان و دلم درگرفتهای
از نافه ی نغوله که هرجا دلی دروست
عطارخانه ها همه بر هم کشفتهای
ای نوبهار حسن به بستان ما درآی
تا گل به از تو یا تو به از گل شکفتهای
لؤلؤی اشک بر مژه ی من ببین بیا
مردانه نکته ایست که در رشته سفتهای
خارست نوکِ هر مژه در چشم ما و تو
بر بسترِ حریر به صد ناز خفتهای
باریک میرود سخن آخر نزاریا
این زان دقیقههاست که با کس نگفتهای
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.