راز سخن

شمارهٔ ۱۱۱۳

ای به خورد و خواب قانع هم‌چو حیوان از غذای

ای به خورد و خواب قانع هم‌چو حیوان از غذای
یک نفس زین چارچوبِ طبعِ حیوانی برآی
آدمی مانی ولیکن آدمی سیرت نه ای
دیو پیکر نیستی اما که هستی دیو رای
خود گرفتم باصره‌ ت را قفل حیرت بسته‌اند
امتحان را چشمِ دل بر آینه ی عبرت گشای
عالمِ باقی و فانی را به هم نسبت مکن
روزکی چند ار خوشت باشد درین فانی سرای
گر نکو نامیت می‌باید مجوی آزارِ خلق
کز ستم‌گاری نشد با فرّه ی ایزد همای
رستگاری با کم آزاری توانی یافتن
با کم آزاران نشین و با کم‌آزاران گرای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.