شمارهٔ ۱۱۰۶
سگالی هست ما را در میانه
سگالی هست ما را در میانه
که میباید شدن با او روانه
میانِ ما و او چیزی نماندهست
مگر ماییِ ما دام است و دانه
به جز اویی که هستِ اوست مطلق
دگرها جمله افسون وفسانه
مقلّد میکند دعوی که هستم
زغالی و مقصر آن یگانه
ولی ممکن بود هرگز که خفاش
ورای سدره سازد آشیانه
زهی ناممکن آخر در غدیری
کجا گنجد محیط بیکرانه
بتر از بتپرستی خودپرستی
درافتاده به دورانِ زمانه
بود کز بتپرستی باز آیند
کنند از دیر رخ در کعبه خانه
چو غل باشد که در گردن بماند
وبالِ خودپرستی جاودانه
نزاری با سخندان دارد این رمز
نه با نادان که گوید احمقانه
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.