شمارهٔ ۱۱۰۰
گرانجانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانه
گرانجانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانه
چو بانگِ صبح بشنیدی سبک برخیز مردانه
به مسمار ارادت خویشتن چون حلقه بربندی
اگر روزی دهندت ره درون بارِ میخانه
تو گردانی که در تفریق مجموعیم پس دانی
که بر هرزه بریزد مردِ دهقان بر زمین دانه
چه میلافی که من هستم به جان مشتاقِ وصل او
کجا آری فرودش چون نداری جای جانانه
نزولِ پادشاه و بر قماش ما و من منزل
نباشد لایق گنج نهان هر کنج ویرانه
دلی میبایدت از خویش و از بیگانه ببریده
ترا با این چه کارست ای ز من چون خویش بیگانه
اگر در مسکرات آیی ببینی کز خردمندان
تفاوتها بود با دین براندازانِ دیوانه
گر از اول درآیم تا به آخر با تو برگویم
نداری باور و داری معما جمله افسانه
چو تو خود را ندانی پس چه میدانی نزاری را
نزاری شمع عشّاق است و عقل و نفس و پروانه
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.