راز سخن

شمارهٔ ۱۰۱۳

باد صبا هر نفس تازه کند جان من

باد صبا هر نفس تازه کند جان من
کز نفسش می دمد بوی گلستان من
بس که به سر بر زدم دست به زاری نماند
بلبل شوریده را طاقت دستان من
فصل ریاحین و من حبس به زندان تن
جلوه کنان در چمن سرو خرامان من
رای سفر زد مرا عقل به دیوانگی
ای که سرآسیمه باد عقل خطادان من
زود هلاکم کند درد جدایی که عشق
بازنگیرد چنین دست ز دامان من
جامه درم تا به روز هر شب و هر بامداد
تازه غمی برکُند سر زگریبان من
شعله زند بر اثیر آتش هجران دوست
دود برآرد ز سر سینه ی سوزان من
عیش و نشاط و طرب جمله فراموش کرد
زین همه محنت که دید خوی تن آسان من
جمع نباشد دلم خواب نیابد سرم
تا نکند دیده باز بخت پریشان من
آه نزاری بسوخت پرده ی ناموس و صبر
فاش نکرد ای دریغ قصه ی پنهان من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.