راز سخن

شمارهٔ ۱۰۰۴

حذر کن ز آهِ جهان‌گیرِ من

حذر کن ز آهِ جهان‌گیرِ من
که ناگه خورد بر هدف تیرِ من
نترسی که روزی به درد آورد
دلِ نازکت آهِ شب‌گیرِ من
منم آن که آهش لقب می‌نهند
جهانی بسوزد ز تأثیرِ من
ملامت مکن بر من از بی‌خودی
که ایزد چنین کرد تقدیرِ من
دل هر که دیوانۀ زلفِ توست
گرفتار باشد به زنجیرِ من
مگر از تو باشد قبولیّتی
وگرنه محال است تدبیرِ من
نه آخر نزاریِ زار تو‌ام
ببخشای بر نالۀ زیرِ من
عذابی شدیدست هجران‌ِ تو
خطایی عظیم است تأخیرِ من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.