راز سخن

شمارهٔ ۹۱۷

هر چه در هستی ما هست چنان در بازیم

هر چه در هستی ما هست چنان در بازیم
که اگر سوزن با ما بود آن در بازیم
در وفا تا بتوانیم چه تقصیر کنیم
با تو ما را به دل آن است که جان در بازیم
جانِ جانی تو اگر جان نبود جانان هست
اصلِ سرمایه توی سود و زیان در بازیم
چون که پیدات نهان است و نهانت پیدا
شرط آن است که پیدا و نهان در بازیم
و الله ار کون و مکان بی تو پشیزی ارزد
هستیِ ما چه زند کون و مکان در بازیم
از تو ما را به بهشتی نتوان قانع شد
گل ستانی چه بود هر دو جهان در بازیم
کفر و دین هر دو به یک جو چو تو با ما باشی
هر چه غیرِ تو بود با تو روان در بازیم
بی‌تو خود سایه‌ی طوبا تفِ دورخ باشد
با تو فردوس ببخشیم و جنان در بازیم
ناز بس گر سخن این است و نزاری ماییم
دل به دیوانگی و سر به زبان در بازیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.