راز سخن

شمارهٔ ۹۱۶

هر چه بر اندیشم از تو زار بگریم

هر چه بر اندیشم از تو زار بگریم
مردمکِ دیده در کنار بگریم
نشترِ رقّت فرو برم به رگِ جان
وزمژه خونابِ ابروار بگریم
یاد کنم زان چو سیم سیبِ زنخ‌دان
وز حَدّقان دانه‌ی انار بگریم
سیمِ بنا گوشِ تو چو در نظر آرم
بر ورقِ زرِّ کم عیار بگریم
هر نفس از حیرتِ زمرّدِ خطّت
عبرتِ یاقوتِ‌آب‌دار بگریم
تا بنسوزم ز سینه آه برآرم
تا بنشانم ز دل غبار، بگریم
هرچه بنالم به اضطراب بنالم
هر چه بگریم به اعتبار بگریم
گفت کسی پیشِ من ز درِّ عدن باز
گفتمش اندر دمی هزار بگریم
از دُرَر دیده نزاری مسکین
باز مگو پیشِ من که زار بگریم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.