شمارهٔ ۷۹۷
جان در سرِ دل باختم تا عاشقِ جانانهام
جان در سرِ دل باختم تا عاشقِ جانانهام
دل هم چو جان بفروختم تا در جهان افسانهام
رویی به خوبی دارد او گر دوست میدارم چه شد
ماه است و من شوریدهام شمع است و من پروانهام
چون بنگرد صاحب نظر با من نیامیزد دگر
هان ای خردمندان دگر دیوانهام دیوانهام
گه در کرامات اولیا گه در خراباتم گرو
گه محرم بیتالحرم گه ساکنِ بتخانهام
اکنون نزاری یافتم من او نِیَم او دیگر است
او خُنب و من پیکر صفت گنج است و من ویرانهام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.