راز سخن

بخش۶

چرا نمی گوید

چرا نمی گوید
که آن کشیده سر از شرق
آن بلند اندام
سیاه جامه به تن دلبر دلبر آن شیر
نوید روز ده آن شب شکاف با تدبیر
ز شاهراه کدامین دیار می اید
و نور صبح طراوت
بر این شب تاریک
چه وقت می تابد ؟
در انتظار امیدم
در انتظار امید
طلوع پاک فلق را
چه وقت ایا من
به چشم غوطه ورم در سرشک
خواهم دید ؟
بیا که دیده من
به جستجوی تو گر از دری شده نومید
گمان مدار که هرگز
دری دگر زده است
سپیده گر نزده سر بیا بلند اندام
که از سیاهی چشمم سپیده سرزده است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.