راز سخن

شمارهٔ ۱۴۰

ما که در بادیه عشق تو سرگردانیم

ما که در بادیه عشق تو سرگردانیم
کعبه کوی ترا قبله دلها دانیم
چشم ما گر همه با ناوک محنت دوزند
دیده بر دوختن از دیده تو نتوانیم
کوی تو کعبه و دیدار تو عید اکبر
کیش ما این که در آن عید ترا قربانیم
عوض کوی تو گر روضه رضوان بدهند
هم بخاک سر کوی تو که ما نستانیم
داغها بر جگر ماست چو لاله لیکن
به نسیمی ز وصال تو گل خندانیم
ما گدای در یاریم ولیکن چو حسین
اندر اقلیم وفاداری او سلطانیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.