راز سخن

شمارهٔ ۱۲۶

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
اگر تو طالب یاری به جان و دل بخروش
مگوی راز بهر کس چو دیک منمائی
دهان بسته برآور چو خم صهبا جوش
بخواب دیده که از دوست گشته ای مهجور
بمال چشم که چشم است مرترا روپوش
خوش آندمی که ز خواب گران چو برخیزی
نگار خویش تو بینی گرفته در آغوش
بیار ساقی گلرخ شراب دوشینه
که باز مست بدوشم کشید چون شب دوش
عقله گشت مرا عقل ساقیا برخیز
عقال عقل بدران بداروی بیهوش
از آن شراب بیاور که روح قدسی را
نسیم جرعه آن میکند چو من مدهوش
بیا حریف خرابات عشق و زین ساقی
بجز شراب خدائی خویشتن مفروش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.