شمارهٔ ۲۱۷
پرسید ز یار خود، یکی از یاران
پرسید ز یار خود، یکی از یاران
کی دوست بگو چگونه ای؟ گفت ای جان
فرسوده شد از خوردن نعمت دندان
لیک ازگله، یک روز نیاسود زبان
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.