راز سخن

شمارهٔ ۱۷۹

چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف

چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلاف
تسلیم فکند سر، که این گوی و مصاف
هرگز دلم از عشق نیامد به ستوه
سنگین نبود سایه سیمرغ به قاف

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.