راز سخن

شمارهٔ ۷۲۴

بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم

بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم
ز داغ عشق به دل طرح لاله زار کشم
بسی کشیدم از آسودگی خمار بس است
سری به آن مژه های جگر فشارکشم
ز کوی عشق توان خاک تا به لب مالید
چه منت ازکرم خلق روزگارکشم؟
به یس تن ندهد اشتیاق روزافزون
اگر به راه تو تا حشر انتظارکشم
ز دیده ای که پر از خون حسرت است حزین
پیاله بر رخ آن آتشین عذار کشم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.