راز سخن

شمارهٔ ۵۹۲

کرده عشق شعله خوب ریشه در جانم چو شمع

کرده عشق شعله خوب ریشه در جانم چو شمع
از زبان آتشین خود گدازانم چو شمع
آستین نبود حریف دیده خونبار من
کز تف دل آتش‌آلود است مژگانم چو شمع
نیست غیر از تیغ، محرابی، سر تسلیم را
می‌خورم صد زخم جانفرسا و خندانم چو شمع
دارم از چشم تر خود منت ابر بهار
اشک گرمی می‌کند مژگان به دامانم چو شمع
همچو من بخت سیه را کس نمی‌پوشد حزین
با وجود تیره‌روزی‌ها فروزانم چو شمع

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.